- 320kbps · MP34.6 MBدانلود
متن آهنگ
- روزی روزگاری بود دوتا داداش دوتا رفيق
- باباشون دستشونو باز توی دست هم گذاشت
- به كوچيكه سپرد كه اون بزرگه رو ول نكنه
- تا يه روز يه جا توی جنگى ميكنه صداش
- باباهه پر كشيد و رفت رفتش به سوی آسمون
- موندن اين دوا داداش تنهايى توی كهكشون
- اينقدر مردم اون زمونه دوست داشتنشون
- تا يه روز ستمگر زمونه كردنشون نشون
- دوتايى بعد نگاه به آسمون گفتن بابا
- ما ميخوايم با هم بريم به سوی دشت كربلا
- اسبارو زين ميكنن ميرن اين دوتا طلا
- دوتايى حاضر شدن كه بكنن شر بلا
- دشمن نامرد نو جنگ آبو به رو اونا ميبست
- هشت روز و هشت شب تشنگى صدارو تو گلو شكست
- روز نهم فرا رسيد روز برادر كوچيكه
- رفت و اجازه شو گرفت آب بياره چيكه چيكه
- اما تو راه زخمى شد و از روی اسب افتاد زمين
- ياد وصيت باباش افتاد كه ميگفت تويى و اين
- وقت وداع با زندگى برادر بزرگ نشست
- سر برادرو گرفت گفت بخدا كمر شكست
- دستى نداشت بغل كنه
- چشمى نداشت نگاشت
- تنها يه بار تو زندگى
- تونست داداش صداش كنه
- دستى نداشت بغل كنه
- چشمى نداشت نگاشت
- تنها يه بار تو زندگى
- تونست داداش صداش كنه
- دستى نداشت بغل كنه
- چشمى نداشت نگاشت
- تنها يه بار تو زندگى
- تونست داداش صداش كنه


دیدگاهها
هنوز دیدگاهی ثبت نشده است.